تبليغاتX
دلتنگیهای من

دلتنگیهای من

گلچینی از شعرها و نوشته های عاشقانه و مطالب خواندنی

خدایا . . .

خدایاحکمت قدم هایی راکه برایم برمیداری

برمن آشکارکن تا درهایی راکه به رویم میگشایی

ندانسته نبندم ودرهایی را که  به رویم میبندی به

اصرار نگشایم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:34  توسط ساناز  | 

آخه دور از دستات تو زندونم

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام  از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم

چون وابستس به تو جونم

محتاجم به نفسهاتو

آخه دور از دستات تو زندونم

آخه دور از دستات تو زندونم

***

نزدیک اگر باشی غرق تو میشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

از غم دلم دوره آخه تویی امیدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

از من نگذر نمیتونم

چون وابستس به تو جونم

محتاجم به نفسهاتو

آخه دور از دستات تو زندونم

آخه دور از دستات تو زندونم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 0:40  توسط ساناز  | 

عمیق ترین درد زندگی


 


 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی

 

به سرانجام رسانی .

 

****
 


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 

****

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند.

 

 و تو از او رسم محبت بیاموزی .
 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

 

****



عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،

 

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

 

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

 

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی

 

برایش اشک بریزی.

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:42  توسط ساناز  | 

همیشه خدا مواظبته



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 3:9  توسط ساناز  | 

دو نیمه زندگی

" زندگی دونیمه دارد نیمه ائی شاد و نیمه ائی غمگین چنان بابد زیست که اگر در عرش باشیم و یک دفعه به فرش ائیم انگشت نما نشویم و همواره در طاعت خدا و خدمت خلق باشیم "

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 3:41  توسط ساناز  | 

میخواستم بهت بگم

ميخواستم بهت بگم چقدر پريشونم ،

ديدم خودخواهيه،ديدم نميتونم

تحمل ميكنم بي تو به هر سختي

به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي

 

    به شرطي بشنوم دنيات آرومه ...

       كه دوسش داري از چشمات معلومه

    يكي اونجاست شبيه من يه ديوونه

     كه بيشتر از خودم قدرتو ميدونه

 

چيكار كردي كه با قلبم بخاطر تو بي رحمم

تو ميخندي چه شيرينه - گذشتم تازه ميفهمم

  تازه میفهمم

 

     تورو ميخوام تموم زندگيم اينه

       دارم ميرم ته ديوونگيم اينه

    نميرسه به تو حتي صداي من

    تو خوشبختي همين بسه براي من

    تو خوشبختي همین بسه برای من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:0  توسط ساناز  | 

چه سخت


" چه سخت شده است زندگي در صورتي كه همدمي داري ولي تنهاهستي . "

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 15:18  توسط ساناز  | 

دلم گرفته

دلم گرفته.دلتنگم.شاید غمگین هم باشم.هرچی هست،حالم خوش نیست.چقدر غریب شدم میان این همه آشنا ... با تمام وجودم دلتنگی رو احساس میکنم.دلتنگی حس و حال و رمق رو ازت میگیره.دلتنگی رنگ نداره و مثل مه میمونه!حال یه آدمی رو دارم که وسط یک جاده مه گرفته گیر افتاده.نه میتونه بره جلو و نه میتونه برگرده عقب. همونجا میشینه به امید اینکه هوا آفتابی بشه . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:8  توسط ساناز  | 

طاقت ضربه

" سنگی که طاقت ضربه تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد.زخم تیشه راتحمل کن تاوجودت شایسته تندیس شود(اهورامزدا) "

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 2:29  توسط ساناز  | 

تنها تر از همیشه


" ديشب در جاده هاي سکوت در ايستگاه عشق هرچه منتظر ماندم کسي براي لمس تنهاييم توقف نکرد و من تنها تر از هميشه به خانه برگشتم . . . "

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 2:26  توسط ساناز  | 

بیچاره

بيچاره قلوه سنگي که از دست کودکي به سوي پرنده اي پرتاب

مي شود .. مانده بر سر دوراهي ... دل کودک را بشکند يا بال پرنده

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 19:14  توسط ساناز  | 

باز هم یک مسیر

 

  تردید تو

هر آنچه می خواهد

    از بودنم می کاهد

آه

     این من چه بی هدف

    میان اندوه قلمت گم شد

       وقتی لحظه ای بی پروا گفتی

گفته ام

هراسی از نبودنت ندارم

 وقتی کاغذهایت کنار چشم های نگرانم

 از بغضی سیاه شده بود

    از فریادی که بی درنگ

تو را به سایه ای مبهم  میرساند

 با من بگو

 تو را چه می شد اگر جای قلم

جای کاغذهایت

 یک بار هم مسیر سپید قلب مرا محک میزدی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:56  توسط ساناز  | 

چاله

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

  

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 

   یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

   یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

   


 

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

 جرج برناردشاو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:29  توسط ساناز  | 

اشکال از دید توست...

گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ . خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 2:35  توسط ساناز  | 

بهانه

 ای عزیز جان من..

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم،

یک بهانه پوچ عاشقانه میخواهم...

از غمی که میدانی ،با تو بودنم مرگ است..

بی تو بودنم هرگز...

گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم...

عاشقانه میمیرم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 8:30  توسط ساناز  | 

در گذر لحظه ها

چقدر دقیقه ها سنگین میگذرند...

این سکوت آرام و قرار را از من ربوده...

گویی فریادی در راه است...

دلم چون پرنده ای خود را به دیوارهای غم گرفته تنم می کوبد...

کاش کسی تو را از من نگیرد....

کاش دستانت را این بهار به دستانم هدیه کنند...

هر روز زهر تلخ هجران را می نوشم و حرفی نمی زنم...

تو را از خدای عاشقان طلب میکنم...

شیشه دلم لبریز از اشکهای نریخته....

تنها چند قدم تا وصال مانده...

صبورتر باش مهربانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 10:27  توسط ساناز  | 

احمق تر از احمق...

 هیچ وقت با یه آدم احمق دهن به دهن نشو

چون کسانی که از بیرون نظاره گر این دعوا هستند،

 احمق تر از اونی هستند که بتونن تشخیص بدن حق با توئه یا اون...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 2:54  توسط ساناز  | 

مادرم

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست

عزیزترین عزیزانم ، روزت مبارک . . .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 2:50  توسط ساناز  | 

زندگی همینه . . .

استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.
بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........
استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
 شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا' گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا' كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ....... و همه شاگردان خنديدند .
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بكنم ؟
شاگردان گيج شدند . يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا' مشكلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد ، به درد خواهند آمد . اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.
فكركردن به مشكلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است كه درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند .
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
پس همين الان ليوان هاتون رو زمين بذاريد
زندگي كنید....
زندگي همينه
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:43  توسط ساناز  | 

عظمت خدا

عظمت خدای هر کس به اندازه ی بزرگی مغز اوست.

                                      ( موریس مترلینگ)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:39  توسط ساناز  |